خرید بک لینک

بابا ، کلید، خاک

امروز هم خاک آمد. خاک زیادی هم آمد.

بابا آمد.بابا با سر و رویی خاک آلود آمد.

بابا ماشین دارد.اما ما فکر کردیم بابا با اسب کتاب فارسی کلاس اول آمده است که اینقدر خاک آلودشده است.

بابا سرفه می کند.

مادر با بسته ای از سبزی آش، که برای افطار گرفته بود آمد.

بابا در جنگ جانباز شده است. او جانباز شیمیایی است. گرد وخاک برای او سم است، دکترها به او گفتند که باید از اینجا بروی،اما بابا می گوید: من شهرم را دوست دارم.

دوست دارم برایش کاری کنم و می روم درب حیاط را آب پاشی کنم تا لااقل خاک از خیابان خودمان هم به خاک در آسمان افزوده نشود.

از دست من همین کار بر می آید. بابا در حالی که سرفه می کند، می گوید: کسی به فکر ما نیست! اگر بود که چاره ایی می کردند.

مادر داروهای بابا را آورد، اسپره تنفس بابا تمام شده است.

بابا گفت: نمی دانم مساله حل گرد و خاک چطوری قفل شده است که کلیدی هنوز برایش پیدا نشده و یا این قفل اصلا از روز اول کلیدی برایش ساخته نشده است، مثل قفل بی کلید اشتغال جوانان، مثل قفل بی کلید کارخانه ها، مثل قفل رکود اقتصادی و...

با خودم گفتم چقدر قفل بی کلید در کشور داریم و یا شاید هم کلید هست اما ممکن است گم شده باشد و یا نتوانند قفل را باز کنند!!

من فقط دعا می کنم: که خدایا به خاطر بابام و امثال بابام و همه بچه ها کلید قفل حل گرد وخاک پیدا بشود! و بقول بابام روسا فکری برای ما کنند.

و در کتابها ننویسند که:

آن مرد با کلید آمد، اما کلیدش قفل گرد و خاک را باز نکرد!

* دزفول- علی صالحی

برچسب: نویسنده: طاها ابراهیمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 10:48

صفحه بندی